یادداشت شصتم کافه ( یک عاشقانه ی نا آرام )
انگار ته دلم یه خبراییه ...
دارم سعی میکنم جدیش نگیرم ، هی میگم ساکت شو گل گیسو هیچ خبری نیست ولی این گل گیسو
وقتی پای دل بیاد وسط عقلو می بوسه و میذاره کنار و تا ته قصه میره .
دعواش میکنم ، سرش داد میکشم میگم خر نشو دیوونه اینم دلتو می سوزونه میره هاااااا .
ولی مگه حالیش میشه ؟
هی میگه این فرق میکنه ، مثل اونا نیست .
آخه چه فرقی جانِ دلم ؟
اسمش که میوفته رو گوشیم نفسم میگیره قلبم تند تند میزنه ، میگم کی میشه به آخر اسمش
میم مالکیت بدم ؟
با خیالش یه دنیا حس قشنگ دارم . با همه ی ترس هایی که دارم نمی تونم بی گدار به آب بزنم
با این که میدونم این حس دو طرفه ست .
ولی بازم با این که میدونم هیچ اتفاقی نیوفتاده حال خوشی دارم انگار ته دلم قند آب میکنن .
یه حس عاشقونه ی نا آرام ، مثل دخترای 16 ساله ذوق زده ام .
خیالبافی میکنم ، میخندم ، نقشه میکشم ...
هر چی که هست ، چه به ثمر برسه و چه نرسه همین که حالم خوشه ، همین که می تونم
بدون مسیحا نفس بکشم و بدونم دنیا به آخر نرسیده برام با ارزشه .
دیگه بعدِ 3 سال تجربه ی عاشقونه به این واقعیت رسیـــدم که هزاری هم تنها باشی اونقدری
جانفرسا نیست که بمیری . چه بسا توو تنهایی هات به یه چیزایی می رسی که هیچ وقت با یار
بهشون نمی رسی . این بی قراری ها رو دوست دارم یه جوری که باهاش روزام خوش رنگ تر
میشه و حالم خوش تر .
گل گیسو وقتی عاشق میشه موهاشو می بافه ، سه شنبه ها با موهای بافته شده میرم
کارگاه نقاشی ِ یار.
هفته ای یه بار احساس میکنم قلبم از جا کنده میشه وقتی با اون لبخند گَل و گشاد میگه :
سلام گل گیـــــــسو ...
هفته ای یه بار می میرم ...
................................................................................................................................
پ ن : تولد 4 سالگی وبلاگم . _ دوست دارم اینجا رو چه خوب چه بد _
پ ن :پائيز جانمان دارد مي رسد ، روزهاي ذوق مرگي من ....
شعر نوشت : بارها پیش روی آیینه
زل زدی توی چشم های خودت
با خودت فکر کرده ای چه شده
که به شدت دچار یک نفری
" امید صباغ نو "
امضا _ گل گیـــــــــسو
و این ترنم موزون حزن